عجیب دلواپسم این روزها...
کفش هایم مدام جفت می شوند...
مادرم می گوید: مسافر داری انگار...
*سال نو مبارک
عجیب دلواپسم این روزها...
کفش هایم مدام جفت می شوند...
مادرم می گوید: مسافر داری انگار...
*سال نو مبارک
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:53  توسط endugo
سرخی ِ تا همیشه ی چشمان من
سنگینی این ثانیه های لعنتی
سیاهی شروع سالی دوباره
سکوت این بغض مردانه
سبزیِ هنوز ِچشمان تو در همان عکس آشنا
سردرگمی نگاهی، منتظر آمدنت
ببین! هفت سین امسالم، فقط سلام تو را کم دارد بانو!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:58  توسط endugo
آخرین چهارشنبه ی سال را فراموش کن!
اینجا همیشه آتشی روشن است،
برای تو...
* راستی، هنوز هم از شنبه های با عدد متنفری؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:31  توسط endugo
(چند خط به ظاهر بی ربط)
- تنهایی را می خواستم، فقط برای با تو بودن...
- خوب نگاه کن! پشت همین کلمات، من را می بینی حتماْ...
- اینجا همه غریبه اند، اینها همه غریبه اند...
- نذر کرده ام بانو! نذر تمام لحظه های با تو بودن...
- این روزها بی خیال تمام خاطراتِ خیس، می خندم. عید است نا سلامتی! باور نمی کنی؟...
- چه تلخ رفتی بانو. چه تلخ گفتی بانو:
"پشت سرم آب نریزید، دیگر محال است برگردم!".
باور کنم آیا؟...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:39  توسط endugo
این نامه "به نام خدا" ندارد...
سال ها پیش، حوالی حدود همین روزهای دیرآمد ِ زودگذر ِ پایان سال بود.
آمده بودم جنوب،
می خواستم "گره از کار این کلمات باز کنم".
دیدمت، از دور...
داشتی می آمدی، بی خیال!
واژه را اهلی کرده بودی،
واژه های ولگرد را.
و من حسودی کردم به تو،
به آن واژه های ولگرد که در دستان تو بودند.
صدایت کردم،
گفتم بیا با هم بنشینیم رویا ببینیم، آشنا!
خندیدی. خندیدی و ساده گفتی: شما؟
گفتم بیا برویم کنار اروند، شرجی هوا را به بازی بگیریم، کودکانه...
شانه بالا انداختی، بی هوا!
گفتم بیا برویم نخلستان، شیرینی تاریک خرماها را........
رفته بودی ولی بانو! دلگیر بودی انگار.
حرفی نیست بانو، فقط:
سلام ِخواستن های هنوز ِ لحظه به لحظه ی دلم را،
برای دلخوری های تمام نشدنیت می فرستم
تا جوابی بیاید یا نه.
دلتنگی های من هم بماند برای همان روزهای مبادایی که گاهی اصلا نمی آیند...
**ببین! مردها هم گریه میکنند بانو... به همین سادگی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:30  توسط endugo
من كه چيز زيادي نمي خواهم بانو!
دو، سه برگ كاغذ كاهي،
يك مداد،
چند واژه ي آشنا...
و خاطره ي طعم گس يكي از آن بوسه هاي نابالغ ِ به هنگام؛
- تا روياهايم را بنويسم برايت -
در اين ثانيه هاي مجبور ِ بودن.
اگر اين بلوغ زود رس گريه رهايم كند ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:26  توسط endugo
همين ديروز ِ هرگز بود انگار،
غروب تمام كلاسهاي خواب و خاطره،
-دوتايي- راه مي افتاديم،
مي رفتيم تا همان نخلستانِ نزديك
پاي همان نخل هاي نابالغ...
دور از چشم خدا،
تمام ميوه هاي ممنوعه را مي خورديم!
هميشه ي امروز اما،
غروب تمام كلاس هاي خواب و خميازه
- من تنها -
همان نخلستان و همان نخل هاي نابالغ...
تمرين گريه مي كنم و سيگاري شايد...
درست پيش چشمان خدا!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:11  توسط endugo
پس كوچه هاي باريك روزهاي دلتنگي را، ركاب ميزنم...
مبهوتِ فلسفه ي احمقانه ي تمام اين كوچه هاي تا هميشه بن بستِ لعنتي!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:42  توسط endugo