تبليغاتX
...برای روزهای مبادایی که گاهی نمی آیند
87/02/23
پ‌ن۱: گاوانِ فربه، خنجر از پهلوي چربشان مي‌خورند و

 

درختان، تبر از قامت راستشان.

من اما، موريانه‌اي هستم كه چوبِ نفهمي‌اش را مي‌خورد!*

پ‌ن۲: حذف شد!

*سيد وحيد سمناني

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:21  توسط endugo 

87/02/18
کاش دنیا ای‍ن همه آدم عاقل نداشت...

 

*یه مداد خریدم. نه از این مداد فشاریا. یه مداد واقعی. یه مداد چوبی واقعی. يه مداد چوبي كه موقع نوشتن، تهش رو گاز مي‌گيرم و طعم گس چوب مي‌دوه تو گلوم. طعم گسي كه هزار تا حس و خاطره خوب و دور رو برام زنده مي‌كنه. خیلی وقت بود که دیگه ازین مدادا نداشتم. خيلي وقت بود كه از شنيدن صداي خرت خرت تراشيده شدنش كيفور نشده بودم. 

*به اين فكر ميكنم كه ما آدما چقدر راحت بعضي از لذتها رو از خودمون دريغ مي‌كنيم.

*دور تا دور حياط خونم رو پيچك كاشتم. دو تا باغچه هم داريم. يكيشو گل اطلسي كاشتم اون يكي رو هم گل مرواريد. كاش قشنگ باشن.

*زنگ زدم خونه، گفتم هرچي مجله و هفته نامه قديمي دارم رو برام فرستادن. الان كلي چلچراغ دارم با كلي هفته نامه مهر. نه كه بخوام بخونمشون. همين كه كنارم باشن و از گوشه كمدم بوي كاغذ مونده بياد خودش كلي سر حالم مياره. كاش اون همه آفتابگردون رو دور نمي ريختم...

*ديروز تو شركت يه جلسه داشتيم. روي يه تيكه كاغذ نوشتم: "اون وقتا كه لي لي بازي مي‌كرديم، يه نيمدايره بود كه قبل از خونه‌ي شماره يك مي‌كشيديم، همون كه توش وايميستاديم و سنگ رو پرت مي‌كرديم. يادته به اون نيمدايرهه چي مي‌گفتيم؟" بعدش كاغذ رو يواشكي دادم بهش. بعد از جلسه اومده دفترم و ميگه: كارات و رفتارات اصلا sense مهندسي ندارن! 

*واسه نمايشگاه كتاب بهم مرخصي ندادن. خيلي پكر شدم. ولي عوضش تازگيا يه دوست جديد پيدا كردم. يه كتابفروش! يه كتابفروش دستفروش! بعد از ظهرا مياد و بساطش رو گوشه‌ي يه پياده رو نزديك خونمون پهن مي‌كنه. هر جمعه ميرم پيشش. ديگه غروب جمعه برام نه دلگير نه كسل كننده.

کاش دنیا ای‍ن همه آدم عاقل نداشت...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:44  توسط endugo