دلت كه خوش باشد، هي هر روز پنج و نيم غروب كه ميشود، همان بلوز و شلوار ِ عصرهاي دو نفرهي آن روزها را ميپوشي و با وسواس كمي از آن عطر خوش خاطرههاي دو نفره ميزني بعد دوان دوان ميروي تا همين پارك نصفه و نيمه پشت خانه. بعد هي چشم چشم ميكني و از ميان اين همه نيمكت سيماني، اين همه نيمكت آبي سيماني، شبيهترينشان به آن نيمكت آبي سيماني قرارهاي دونفره را پيدا ميكني و يك گوشهاش مينشيني. بعد هي تند تند ساعتت را نگاه ميكني. بعد هي خيال ميكني باران ميآيد و هي بوي خاك باران خورده كه دارد خفهات ميكند. بعد تمام فالهاي دخترك فالفروش مهربان را ميخري و بلند بلند حافظ ميخواني. بعد هي چشمهايت خيس ميشوند و هي خيال ميكني باران ميآيد. بعد يكهو دلت ميخواهد كه باران بيايد...
دلت كه خوش باشد، هي الكي دنبال نشانه ميگردي و هي نشانهها را خوب خوب تعبير ميكني. مثلا همين سبزه قبا كه چند روز است آمده پاي پنجره اتاق پشتي لانه كرده، ميشود يك نشانه. نشانه تمام چيزهاي خوبي كه دوست داري اتفاق بيافتد و نميافتد. مثل همان پرستويي كه يك روز غروب آمد و كنار پنجره اتاق لانه كرد و فردا يا پسفردايش بود كه تمام لحظههايت دونفره شد...
*همدم تنهايي اين روزهايم، دخترك چهار-پنج ساله همسايه است كه زبانم را عجيب ميفهمد و زبانش را عجيب ميفهمم. آشنايي ما برميگردد به آن روز غروب كه موهاي عروسكش را برايش بافتم. چه كيفي ميكرد دخترك. دخترك آنقدر سخاوتمند است كه اجازه داده عروسكش، بهترين عروسكش شبها پيش من بماند تا مبادا تنهايي غصه بخورم! دخترك استاد اسمگذاريست! اسم گذاشته است براي تمام گلهاي باغچهام. براي تك تك جوجههايم،براي گربهام حتي براي گلدان كاكتوس لب پنجره كه آن همه از آن ميترسد. باورت ميشود؟دخترك نه خاله سوسكه را ميشناخت نه حسني نه حتي سفيدبرفي را. يه قل دو قل را هم بلد نبود دخترك...
دلت كه خوش باشد، هي الكي دنبال نشانه ميگردي و هي نشانهها را خوب خوب تعبير ميكني. مثلا همين سبزه قبا كه چند روز است آمده پاي پنجره اتاق پشتي لانه كرده، ميشود يك نشانه. نشانه تمام چيزهاي خوبي كه دوست داري اتفاق بيافتد و نميافتد. مثل همان پرستويي كه يك روز غروب آمد و كنار پنجره اتاق لانه كرد و فردا يا پسفردايش بود كه تمام لحظههايت دونفره شد...
*همدم تنهايي اين روزهايم، دخترك چهار-پنج ساله همسايه است كه زبانم را عجيب ميفهمد و زبانش را عجيب ميفهمم. آشنايي ما برميگردد به آن روز غروب كه موهاي عروسكش را برايش بافتم. چه كيفي ميكرد دخترك. دخترك آنقدر سخاوتمند است كه اجازه داده عروسكش، بهترين عروسكش شبها پيش من بماند تا مبادا تنهايي غصه بخورم! دخترك استاد اسمگذاريست! اسم گذاشته است براي تمام گلهاي باغچهام. براي تك تك جوجههايم،براي گربهام حتي براي گلدان كاكتوس لب پنجره كه آن همه از آن ميترسد. باورت ميشود؟دخترك نه خاله سوسكه را ميشناخت نه حسني نه حتي سفيدبرفي را. يه قل دو قل را هم بلد نبود دخترك...
