تبليغاتX
...برای روزهای مبادایی که گاهی نمی آیند
87/03/29
دلت كه خوش باشد، هي هر روز پنج و نيم غروب كه مي‌شود، همان بلوز و شلوار ِ عصرهاي دو نفره‌ي آن روزها را مي‌پوشي و با وسواس كمي از آن عطر خوش خاطره‌هاي دو نفره مي‌زني بعد دوان دوان مي‌روي تا همين پارك نصفه و نيمه پشت خانه. بعد هي چشم چشم ميكني و از ميان اين همه نيمكت سيماني، اين همه نيمكت آبي سيماني، شبيه‌ترينشان به آن نيمكت آبي سيماني قرارهاي دونفره را پيدا مي‌كني و يك گوشه‌اش مي‌نشيني. بعد هي تند تند ساعتت را نگاه مي‌كني. بعد هي خيال مي‌كني باران مي‌آيد و هي بوي خاك باران خورده كه دارد خفه‌ات مي‌كند. بعد تمام فال‌هاي دخترك فال‌فروش مهربان را مي‌خري و بلند بلند حافظ مي‌خواني. بعد هي چشم‌هايت خيس مي‌شوند و هي خيال مي‌كني باران مي‌آيد. بعد يكهو دلت مي‌خواهد كه باران بيايد...
دلت كه خوش باشد، هي الكي دنبال نشانه مي‌گردي و هي نشانه‌ها را خوب خوب تعبير مي‌كني. مثلا همين سبزه قبا كه چند روز است آمده پاي پنجره اتاق پشتي لانه كرده، مي‌شود يك نشانه. نشانه تمام چيزهاي خوبي كه دوست داري اتفاق بيافتد و نمي‌افتد. مثل همان پرستويي كه يك روز غروب آمد و كنار پنجره اتاق لانه كرد و فردا يا پس‌فردايش بود كه تمام لحظه‌هايت دونفره شد...

*همدم تنهايي اين روزهايم، دخترك چهار-پنج ساله همسايه است كه زبانم را عجيب مي‌فهمد و زبانش را عجيب مي‌فهمم. آشنايي ما برمي‌گردد به آن روز غروب كه موهاي عروسكش را برايش بافتم. چه كيفي مي‌كرد دخترك. دخترك آنقدر سخاوتمند است كه اجازه داده عروسكش، بهترين عروسكش شبها پيش من بماند تا مبادا تنهايي غصه بخورم! دخترك استاد اسم‌گذاريست! اسم گذاشته است براي تمام گل‌هاي باغچه‌ام. براي تك تك جوجه‌هايم،براي گربه‌ام حتي براي گلدان كاكتوس لب پنجره كه آن همه از آن مي‌ترسد. باورت مي‌شود؟دخترك نه خاله سوسكه را ميشناخت نه حسني نه حتي سفيدبرفي را. يه قل دو قل را هم بلد نبود دخترك...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:17  توسط endugo 

87/03/19
 يه روزي، يه جايي ميونِ اين "دو دو تا، چهار تاي" شما آدم‌بزرگا، دلمُ جا گذاشتم؛گمش كردم.حالا شما هي برام قصه بگين. هي بگين "يكي بود، يكي نبود...". مي‌دونين چيه؟ من ميگم، يكي بود كه هنوزم هست. اون يكي هم اگه نيست بالاخره كه مياد!!

 

 به قول ماماني (خدا بيامرزدش) ته دلم عجيب روشنه اين روزا.

  *بانو؟ خدا چي ميگه؟ ميگه، ديده كه داشتي گريه مي‌كردي. گريه نكن بانو، گريه  نكن...

دردت به جان بي‌قرارِ پر‌گريه‌ام...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:53  توسط endugo 

87/03/04
اينجا باد ميايد...
اينجا هنوز باد ميايد و خواب قاصدكهاي دلواپس اين روزها را آشفته مي‌كند.
اينجا باد ميايد و من هنوز، در حسرت تعبير يكي‌دو خط از آن همه رويا كه داشتيم -كه داريم- هر روز صبح، پس كوچه‌هاي آشناي دلتنگي را آب‌پاشي مي‌كنم و چشم به راه مي‌نشينم.
اينجا باد ميايد و بغضهاي نابالغ مرا، پيش از آنكه شعر شوند با خود مي برد.
 اينجا...
*وقتي تو نيستي، نه هست‌هاي ما چونانكه بايدند، نه بايدها. مثل هميشه، آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم. عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره مي‌كنم:
                                                      باشد براي روز مبادا!اما، در صفحه‌هاي تقويم، روزي به نام روز مبادا نيست. آن روز هر چه باشد، روزي شبيه ديروز، روزي شبيه فردا، روزي درست مثل همين روزهاي ماست. اما كسي چه مي داند، شايد امروز نيز روز مبادا باشد!
وقتي تو نيستي، نه هست‌هاي ما چونانكه بايدند، نه بايدها...
هر روزِ بي تو، روز مباداست...

*قيصر امين‌پور


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:44  توسط endugo