حوالی یکی از همین چندشنبه های بیحوصله و بیباران بود
حرف ما از یکی از همین سلامهای -به قول سید- ضبط شده بر آداب لاجرم آغاز شد؛
تو حرف میزدی
و من به باور لرزان قاصدکی دل بستم که عطر بهار نارنج تازهچین صبحهای خلوت کوچهمان را میداد؛
تو حرف میزدی
و من دیدم هزار هزار چکاوک عاشق را که رو به سمت شمال آشنایی میپریدند؛
تو حرف میزدی
و من دیدم که ناگهان حرفهای ما, رنگی مبهم از آواز علاقه و احترام به آینه گرفت؛
تو حرف میزدی
و من چقدر پیش خودم ذوق کردم که ...
*ببین بانو! من پیش ازین دلتنگی غریب تمام یاکریمهای امامزادههای اینجا را گریستهام, این یکی دو قطره اشک که دلواپسی ندارد...
