تبليغاتX
...برای روزهای مبادایی که گاهی نمی آیند
87/12/15
یادش به خیر!

حوالی یکی از همین چندشنبه های بی‌حوصله و بی‌باران بود

حرف ما از یکی از همین سلام‌های -به قول سید- ضبط شده بر آداب لاجرم آغاز شد؛

تو حرف میزدی

و من به باور لرزان قاصدکی دل بستم که عطر بهار نارنج تازه‌چین صبح‌های خلوت کوچه‌مان را میداد؛

تو حرف میزدی

و من دیدم هزار هزار چکاوک عاشق را که رو به سمت شمال آشنایی می‌پریدند؛

تو حرف میزدی

و من دیدم که ناگهان حرفهای ما, رنگی مبهم از آواز علاقه و احترام به آینه گرفت؛

تو حرف میزدی

و من چقدر پیش خودم ذوق کردم که ...

*ببین بانو! من پیش ازین دلتنگی غریب تمام یاکریم‌های امامزاده‌های اینجا را گریسته‌ام, این یکی دو قطره اشک که دلواپسی ندارد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:34  توسط endugo  | 

87/12/06
چشم بسته آمدم

       از شمال كودكي، تا جنوب روياهای داغ

             چشم كه باز كردم،
                   

                        دل، بسته بودم!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:30  توسط endugo