بيا دست هم را بگيريم، بدو بدو برويم تا پشت کوه قاف علاقه...
تا خاطره خوش "عمو زنجيرباف" روزهاي خوش کودکي...
تو فقط کمي عطر بهار نارنج و هواي باراني و نعناي صبحچين با خودت بياور،
بوسه بيقرار و دل بيآرام و بغض نشکستهاش با من...
کلمه هم که هست...
من شعر ميبافم و سه تايي با هم (من و تو و خدا) لگد ميکنيم تمام احتمالهاي زشت ناممکن را...
تمام اينها بس نيست براي يکي دو عمر خنده؟
*هميشه غمگينترين رودها رو به جنوب تشنه آواز ميخوانند... و ما پيش از آنکه به روياهامان برسيم خواهيم مرد!!
