تبليغاتX
...برای روزهای مبادایی که گاهی نمی آیند
87/01/31
 

 

پس و پیش میکنم این کلمات را، تا بنویسم برایت، حالِ خوش این روزهایم را.

 

یادم می‌آید، غروب آن روزها را.

غروب آن روزهای آبادان را.

تازه آمده بودم. تازه از شمال آمده بودم. 

دلتنگِ شرجی ِ نفس‌گیر ِ شبْ‌پرسه‌هایِ یواشکی ِجنگل ِتاریکِ پشتِ خانه‌مان.

و من چه شب‌ها که خیابان‌های خیال‌انگیز بُواردِه* را پا به پای شمشادهایِ عاشقِ آن روزها، رفته بودم و خیسِ گریه باز گشته بودم. بی خود و با خدا...

یادم می‌آید، غروب آن روزها را.

غروب آن روزهای اهواز را.

تازه آمده بودم. تازه از شمال آمده بودم.

دلتنگِ نمْ ‌گریه‌های آسمان همیشه ابریِ حیاطْ خلوتِ خانه‌مان.

و من چه شب‌ها که پا به پای کارون گریسته بودم کودکانه‌هایم را، عاشقانه‌هایم را. بی خود و با خدا...

یادم می‌آید، غروب آن روزها را.

غروب آن روزهای تهران را.

تازه آمده بودم.تازه از جنوب آمده بودم. 

زودْ زودْ دلم تنگ می‌شد برای کتاب، برای کارون، برای کلمه. برای طعم گس ِکُنار نارس و خرمایِ زودچین.

همان روزهای برف و بی‌حوصلگی بود. روزهای برف و بغض و بی‌حوصلگی.

بغض‌های یخ زده از سرما را می گویم، یادت که هست؟

کاش یادم بماند، غروب این روزها را - که حالم عجیب خوش است-. غروب این روزهای اینجا را.

 اینجا که پر است از کوه‌ها و جاده‌هایی که جان می‌دهند برای گم شدن‌های گاه‌به‌گاه هر روزه‌ام.

این روزها، غروب این روزها، از اداره که برمی‌گردم، یکسر می‌روم سراغ همین کوه‌ها و جاده‌ها.

 گم مي‌شوم، گم مي‌مانم. گم گم...

اين روزها منم و آرامش و آسمان آبي خيال‌هاي خوش روزهاي كودكي.

منم و آخرين عاشقانه‌هاي ري‌را**.

منم و دل‌دل زدن‌هاي هنوزِ پنج و نيمِِ غروبِ هر روزه‌ام.

منم و اين جاده‌ها كه جان مي‌دهند براي...

 

-حنا مخلباف ميگه: اين روزها بهترم. انگيزه‌اي نيست. دردي لازم است!!

-نقل به مضمون: درسته كه هر رفتني به رسيدن ختم نميشه، ولي براي رسيدن بايد رفت.

*محله‌اي در آبادان

**كتابي از سيد علي صالحي

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:37  توسط endugo