*یه مداد خریدم. نه از این مداد فشاریا. یه مداد واقعی. یه مداد چوبی واقعی. يه مداد چوبي كه موقع نوشتن، تهش رو گاز ميگيرم و طعم گس چوب ميدوه تو گلوم. طعم گسي كه هزار تا حس و خاطره خوب و دور رو برام زنده ميكنه. خیلی وقت بود که دیگه ازین مدادا نداشتم. خيلي وقت بود كه از شنيدن صداي خرت خرت تراشيده شدنش كيفور نشده بودم.
*به اين فكر ميكنم كه ما آدما چقدر راحت بعضي از لذتها رو از خودمون دريغ ميكنيم.
*دور تا دور حياط خونم رو پيچك كاشتم. دو تا باغچه هم داريم. يكيشو گل اطلسي كاشتم اون يكي رو هم گل مرواريد. كاش قشنگ باشن.
*زنگ زدم خونه، گفتم هرچي مجله و هفته نامه قديمي دارم رو برام فرستادن. الان كلي چلچراغ دارم با كلي هفته نامه مهر. نه كه بخوام بخونمشون. همين كه كنارم باشن و از گوشه كمدم بوي كاغذ مونده بياد خودش كلي سر حالم مياره. كاش اون همه آفتابگردون رو دور نمي ريختم...
*ديروز تو شركت يه جلسه داشتيم. روي يه تيكه كاغذ نوشتم: "اون وقتا كه لي لي بازي ميكرديم، يه نيمدايره بود كه قبل از خونهي شماره يك ميكشيديم، همون كه توش وايميستاديم و سنگ رو پرت ميكرديم. يادته به اون نيمدايرهه چي ميگفتيم؟" بعدش كاغذ رو يواشكي دادم بهش. بعد از جلسه اومده دفترم و ميگه: كارات و رفتارات اصلا sense مهندسي ندارن!
*واسه نمايشگاه كتاب بهم مرخصي ندادن. خيلي پكر شدم. ولي عوضش تازگيا يه دوست جديد پيدا كردم. يه كتابفروش! يه كتابفروش دستفروش! بعد از ظهرا مياد و بساطش رو گوشهي يه پياده رو نزديك خونمون پهن ميكنه. هر جمعه ميرم پيشش. ديگه غروب جمعه برام نه دلگير نه كسل كننده.
کاش دنیا این همه آدم عاقل نداشت...
